15 چون آب مَشک تمام شد، هاجَر پسرش را زیر بوتهای نهاد. 16 سپس به مسافت پرتاب تیری از او دور شد و در جایی مقابل آنجا که او بود نشست، چون با خود گفت: «مردن پسر را نبینم.» و در همان حال که آنجا نشسته بود، صدایش را بلند کرد و بگریست.21:16 در متن عبری؛ در متن ترجمۀ یونانی هفتادتَنان: «پسر... بگریست».
Publicidade