15 وقتی آب مشک تمام شد، هاجر پسرش را زیر بوتهها گذاشت 16 و خود حدود صد متر دورتر از او نشست و با خود گفت: «نمیخواهم ناظر مرگ فرزندم باشم.» و زارزار بگریست.
15 وقتی آب مشک تمام شد، هاجر پسرش را زیر بوتهها گذاشت 16 و خود حدود صد متر دورتر از او نشست و با خود گفت: «نمیخواهم ناظر مرگ فرزندم باشم.» و زارزار بگریست.