Pular para o conteúdo
Publicidade

پیدایش 21

15 وقتی آب مشک تمام شد، هاجر پسرش را زیر بوتهها گذاشت 16 و خود حدود صد متر دورتر از او نشست و با خود گفت: «نمیخواهم ناظر مرگ فرزندم باشم.» و زارزار بگریست.

Veja também